تبليغاتX
زندگی

زندگی

مسایل روزمره زندگی

دیگه فایده نداره

این هم متن ترانه ی زیبایی که آقای افتخاری خوانده اند و برای من یادآور خاطره ای است:

عاشق شدن

دیگه عاشق شدن
ناز کشیدن
فایده نداره
نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره
نداره
چرا این در و اون در می زنی
ای دل غافل
دیگه دل بستن و دل بریدن
فایده نداره

وقتی ای دل
به گیسوی پریشون می رسی
خودتو نگهدار
وقتی ای دل
به چشمون غزل خون می رسی
خودتو نگهدار
خودتو نگهدار


دیگه عاشق شدن
ناز کشیدن
فایده نداره
نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره
نداره

ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر می شی و خبر نداری

ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر می شی و خبر نداری

وقتی
ای دل
به گیسوی پریشون می رسی
خودتو نگهدار
وقتی ای دل
به چشمون غزل خون می رسی
خودتو نگهدار
خودتو نگهدار

دیگه عاشق شدن
ناز کشیدن
فایده نداره
نداره
دیگه دنبال آهو دویدن
فایده نداره
نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت   توسط امیر  | 

دیوار چین

امروز ختم یکی از خویشان بودم. وقتی وارد مسجد می شوی و تعداد زیادی رو هم نمی شناسی بهترین کاری که می توانی بکنی مطالعه است. اون هم که معلومه تنها چیزی که میشه مطالعه کرد قرآنی است که به دستت می دهند و "فلان کس" اول آن عکس و تفصیلات خودش را زده و خواسته صواب قرائت ما به او برسه. بعد هم اینکه امروز سوره مائده بود. قسمتی از سوره. می گفت هابیل و قابیل هر دو عملی انجام دادند (از حافظه دارم می نویسم) خدا گفت از هابیل قبول ولی از قابیل مورد قبول نیست. چون قابیل تقوی نداشته. بعد قابیل کینه هابیل رو به دل می گیره و به هابیل می گه "من تو رو می کشم." هابیل جواب عجیبی میده میگه: "من ولی تو رو نمی کشم. چون اگر بکشم در آخرت باید عذاب پس بدهم." بعد هم قابیل کمی این دست و اوون دست می کنه و آخرش هم نفس غلبه می کنه و هابیل رو می کشه. اولین قتل در تاریخ بشر. بعد هم جنازه هابیل رو دستش افتاده که خداوند به دادش می رسه و زاغی رو می فرسته تا با پاهاش خاک رو بکنه و تلویحا به قابیل یاد بده که باید جنازه رو خاک کنی. یک جا هم باز برام جالب بود که خدا به موسی می گه وارد شهر بنی اسراییل بشود. موسی می گه من فقط خودم رو دارم و برادرم رو که نترسیم و وارد شهر بشیم. شهری که به دست دژخیمان بود. قلعه دژخیمان. خدا می گوید به من ایمان داشته باشید و به من توکل کنید و وارد شوید. من فکر می کنم آدم اگر واقعا به خدا باور داشته باشد کسی را نمی کشد. همچنین اگر کسی خدا را واقعا باور داشته باشد نگران آینده نمی شود و نمی ترسد و از وارد شدن به قلعه دژخیمان نمی ترسد. و کم اند کسانی که خدا را به راستی باور دارند.
ولی ترس و شجاعت فقط از آگاهی بر نمی خیزد. ژن هم هست. مثلا من تو موشک باران (موشک باران شهر تهران رو می گم) ناخواسته بدنم می لرزید. ولی دیگری می خندید. حالا این ژن دیگه چه کوفتی است نمی دانم. دلم برای موش ها می سوزد که شیر نیستن. همیشه تو سوراخن و رنگ آفتاب رو هم نمی بینن. اسیر ژن کوفتی شان هستن.
دیگه این که جمعه رفتم سری زدم به قبرستان "ظهیرالدوله" که در خیابان دربند است. محل دفن فروغ فرخزاد و ملک الشعرای بهار و محمد تقی پسیان و خالقی (استاد موسیقی) و تهرانی (استاد ضرب) و ایرج میرزا و برایم هم خیلی جالب بود. کسی آمده بود روی قبر فروغ یک شاخه گل گذاشته بود و بالای قبرش کوزه ای و جا شمعی ایی بود. از دربند تجریش که بالا می ری دست راست می رسی به خیابانی به نام ظهیر الدوله و سمت خیابان که می پیچی همون اول خیابان درب آرامگاه است. که بسته است و باید زنگ بزنی و پیرزنی می آید در را باز می کند می گوید "بلدی اف اف ما رو درست کنی و تو بلد نیستی و یک دو هزار تومانی میدهی که اگر این جا موزه بود باید همین قدر پول بلیط ورودی رو می دادی. و آدم بازهم مثل هزار "باز" دیگر دلش می سوزه که چرا اوضاع ما این جوریه.
نمی دونم بین این همه شاعر که هستن چرا دلم این قدر برای فروغ می سوزه. خدا رحمتش کنه. زیادی از زمون خودش جلو بود. آدمی که از زمان خودش جلو باشه خیلی زجر می کشه. 
گاهی از این که نوشته هایم مثه آدمی یه که تو کره مریخ زندگی می کنه خسته میشم.
"دیوار چین رو چی؟ نمی خوای ببینی؟
همه ی دیوارها مثه همن. همین قدر کافیه که سقفش رو سرت نریزه"
از فیلم "رقصیدن در تاریکی"
خوب امشب خیلی پر حرفی کردم. بس است.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت   توسط امیر  | 

چیزی برای دیدن باقی نمونده

فیلم "کسی که در تاریکی می رقصد" فیلمی بود که عزیزی به من معرفی کرد و من این دست اوون دست کردم تا این که امشب فرصتی شد و نشستم به دیدن و باید بگویم هنوز تحت تاثیر صحنه های لطیف و شاعرانه این فیلم هستم. در این فیلم بیرک Bjork ( ظاهرا تلفظش "بی اِرک" است) ترانه ای می خواند که خیلی شنیدنی است. نام آهنگ "هرچه باید می دیدم دیده ام" است. در اینترنت می توانید آن را بیابید. متن ترانه را در زیر به همراه ترجمه می گذارم:

I've seen it all,
I have seen the trees,
I've seen the willow leaves dancing
in the breeze
I've seen a man killed by his best friend,
And lives that were over before they were spent.
I've seen what I was -
I know what I'll be
I've seen it all - there is no more to see!

You haven't seen elephants, kings or Peru!
I'm happy to say I had better to do
What about China?
Have you seen the Great Wall?
All walls are great, if the roof doesn't fall!
And the man you will marry?
The home you will share?
To be honest, I really don't care...
You've never been to Niagara Falls?
I have seen water, its water, that's all...
The Eiffel Tower,
the Empire State?
My pulse was as high on my very first date!
Your grandson's hand as he plays with your hair?
To be honest, I really don't care...
I've seen it all,
I've seen the dark
I've seen the brightness in one little spark.
I've seen what I choose and I've seen what I need,
And that is enough, to want more would be greed.
I've seen what I was and I know what I'll beI've seen it all - there is no more to see!
You've seen it all and all you have seen
You can always review on your own little screen
The light and the dark, the big and the small
Just keep in mind - you need no more at all
You've seen what you were and know what you'll be
You've seen it all - there is no more to see!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت   توسط امیر  | 

آشنایی

نوشتن در بلاگفا این روزها ناممکن شده. حداقل با ISP من این طوره. به همین دلیل با فیلتر شکن باید وارد می شدم. باری حالا دکمه های بالای جدول را ندارم و فارسی و انگلیسی کردن را باید با انتخاب از تول بار پایین صفحه انجام دهم. نوشتن حتی نوشتن یک حرف ساده از زندگی روزمره چه دردسرها که نداره. دیگه این که فعلا این یادبرگ امتحانی بود تا بعد. یک بیت هم اضافه کنم و تمام کنم. رفیقان چنان عهد صحبت شکستند/ که گویی نبوده ست خود آشنایی (حافظ)
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت   توسط امیر  | 

کافکا و حافظ

حقیقت اینه که من سر در نیاوردم. حالا یا از مغز کوچیک منه یا واقعیت همینه که من فهمیدم. اولا این که اصلا نمی فهمم چرا این قدر از کافکا تعریف می کنن. یا چرا اینقدر حافظ حافظ می کنن. البته خودم هم گاهی میرم سراغ حافظ و هی زور می زنم مثل بقیه به به کنم. البته شعرهای حافظ هم ابیات قشنگ داره ولی به ندرت یه غزلش تماما خوب است. مثلا همین غزل زیر را که به رسم فال می گیرم بررسی کنیم:

  • آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد/صبر و آرام تواند به من مسکین داد
  • وآنکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت/هم تواند کرمش داد من غمگین داد
  • من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم/که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
  • گنج زر گر نبود کنج قناعت باقی است/آن که آن داد به شاهان٬ به گدایان این داد
  • خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن/هر که پیوست به او عمر خودش کاوین داد
  • بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی/خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد
  • در کف غصه دوران دل حافظ خون شد/از فراق رخت ای خواجه قوام الدین داد

بغیر از اون سه بیتی که رنگی شده و خیلی برجسته است و معنای امروزی هم داره بقیه اش تعابیر از کار افتاده ایه. نه اینکه بده. ولی معمولیه. خوب چی بگم. تا آدم می خواد حرف بزنه می آین تو دهنم آدم که مردکه بی هنر "هر آن که بی هنر افتد نظر به عیب کند". تو به مفاخر ملی ما اهانت می کنی. تمام دنیا قبولش دارن اونوقت تو بیسواد که یک خط شعر هم تا به حال نگفته ای به خودت اجازه میدی به عرصه قدسی حافظ بی احترامی کنی. در این جاست که آدم لنگ می اندازد. ای بابا به من چه؟ سری که درد نمی کنه که دستمال نمی بندن. این همه آدم در این ملک و بوم زندگی می کنن فقط تو یکی می فهمی باید اظهار فضل کنی؟
من با خودم فکر می کنم. نفهمیدن که عیب نیست. ادای روشنفکران را درآوردن عیبه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت   توسط امیر  | 

پیرمرد

شب در شرکتی نگهبانی می داد. روز در خیابان ها می گشت و تسبیه و چاقو و هر چیز دیگری که دستش می رسید می فروخت. می گفتم متولد چه سالی هستی؟ نمی دانست. لهجه ترکی غلیظی داشت. مرد مهربانی بود. سرشت پاکی داشت. یک بار با ناراحتی برایم تعریف می کرد که شب ساعت ۱۲ یک ماشین با این مشخصات آمده کنار اتوبان و به کبوترهایی که بین دو بیلبورد زندگی می کردند با تفنگ ساچمه ای حمله کرده اند و آن ها را در کیسه ریخته اند و برده اند. می گفت هر سال یک بار می آیند. سعی کرده بود به انتظامات خبر بدهد. ولی جان چند تا کفتر خیابانی که در بین دو صفحه بیلبورد زندگی می کنند چه اهمیتی دارد.
و نیز تعریف می کرد که پسرش تا لنگ ظهر می خوابد و اگر حرفی هم او بزند به او فحاشی می کند. زنش هم انگار از او عار داشت. چهره ی خیلی زیبایی نداشت. شاید به همین دلیل پولش را می خواستند و وجودش را نمی خواستند. جوان فعال نبود و جور همگی را پدر می کشید.چند دختر و چند پسر.
امروز نمی دانم چرا یاد او افتادم. و شرح ماجرا را بد ندیدم که این جا بنویسم تا یادش بماند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت   توسط امیر  | 

ترس

ترس چیست؟ وحشت چیست؟ چرا می گویند "مرگ یه بار شیون یه بار"؟ جبن هم به همین معنا است. یادمه که در کتاب فارسی دانشگاه در آن دوران که توسط علی اصغر خبره زاده جمع آوری کرده بود یک مقاله ای از سید جمال الدین اسدآبادی بود به نام "جبن".
اخیرا به این مفهوم کمی فکر می کنم. ترسیدن. هراسیدن. وحشت کردن. ریشه در چه دارد؟ در اینترنت که می گشتم به اسمی برخوردم به نام Aung San Suu Kyi که ظاهرا سخنرانی با عنوان "رهایی از ترس" دارد. و البته ایشان گویا جایزه صلح نوبل را هم گرفته اند. فعال در برمه یا همان میانمار است. اما این قصه سر دراز دارد. ترس یک حالت بشری است.
یکی از اشکالاتی که تازگی ها من پیدا کردم اینه که وقتی می خوام موضوعی را تحلیل کنم میرم دنبال مطلب تو اینترنت می گردم. ببینم که مثلا خانم سان سو چی گفته یا اسدآبادی چی گفته. انگار که مغزم از کار افتاده. حالا تلاش می کنم خودم کمی فکر کنم: (بعدش هم البته از دیگران مطالبی می گذارم)

  • ترس از عدم امنیت می آید.
  • وقتی می ترسیم در ارگانیسم موادی ترشح میشه که ما نمی فهمیم ولی شنیده ام که حیوانات می فهمن و اگه با حیوانی روبرو بشین ٬ مثه یک سگ ٬ اگه بفهمه که ترسیدید ٬ یعنی بوی ترس را از شما استشمام کنه بهتون حمله می کنه.
  • احتمالا وقتی ابراهیم را در هیمه آتش می انداختند نمی ترسید. چون مطمئن بود که آتش به گلستان تبدیل خواهد شد.
  • وقتی امیرکبیر را در حمام فین کاشان رگ زدند آیا او می ترسید؟
  • یکی از بزرگترین ترسها ترس از مرگ است.
  • یکی دیگر از ترسها ترس از بی خانمانی است. به هنگام از دست دادن کار این ترس است که خود را می نماید.
  • یکی دیگر از ترس ها ترس از تنهایی است. طلاق و جدایی معمولا این ترس را زنده می کنه.
  • به نظرم ترسها مثل موجودات مخوفی اند که در وجود ما خفته اند و بر حسب مورد بیدار می شوند.
  • ترس از درد کشیدن.
  • ترس از بیماری ها.
  • ترس برادر مرگ است. (این یک ضرب المثل است)
  • گاهی وقت ها که می ترسیم بدنمان می لرزد.

حالا چندتایی هم جمله از دیگران:

  • ترس حالتی طبیعی در مردم متمدن نیست. (آنگ سان سو کی)
    Fear is not the natural state of civilized people.
  • بخل و ترس و حرص٬ غرائز گوناگونی هستند که ریشه آن ها بدگمانی نسبت به خدای بزرگ است. (حضرت علی (ع) )
  • ترس احساسی است که برای بقا ضروری است. (هانا آرنت)
    Fear is an emotion indispensable for survival.
  • هیچ چیز ترسناک نیست و فقط باید بجای ترس آن را فهمید. (ماری کوری)
  • ترس از یک چیز کوچک سایه ی بزرگی بر دیوار می اندازد. (ضرب المثل سوئدی)

و این قصه سر دراز دارد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت   توسط امیر  | 

دو اندرز

یه مطلبی در باره ی مدیریت زمان می خوندم. از اینترنت دانلود کرده بودم. Top Ten Time-saving Tips که میشه ده تا نکته برای صرفه جویی در وقت. ولی من می خوام دوتاش رو این جا یادداشت کنم تا یادم نره و شاید بالاخره مدیریت زمان یاد بگیرم. اما اوون دو تا پند :

۱- کارهای مشکلت رو اول از همه انجام بده.
۲- هر روز ۵ دقیقه صرف برنامه ریزی روزانه خود بکنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت   توسط امیر  | 

ساده باشیم

کوتاه ٬ مختصر٬ دقیق٬ واضح

مختصر و واضح

ساده

فکر کنم ساده بودن و ساده نوشتن خوب است. ساده زندگی کردن خوب است. ساده حرف زدن خوب است. ساده در برابر پیچیده یا بغرنج. چرا سادگی از پیچیدگی بهتر است؟
زبان٬ کلمات زیادی برای پنهان کردن مقصود دارد.
اگر کلمه های زائد را حذف کنیم چقدر خوب می شود.

"کیفیت همیشه اهمیت داشته است٬ و همواره مهم خواهد بود٬ اما در حال حاضر ارزش کیفیت بالاتر رفته و تاکید خاص روی کیفیت مدیریت به موضوعی عمده٬ تحت نام مدیریت کیفیت فراگیر تبدیل شده است. تاکید روی چنین جنبه مهمی از عملکرد شرکت نه تنها بد نیست٬ بلکه بسیار هم خوب است."

صفحه ۵۴ کتاب مدیریت موفق زمان (پاتریک فورسایت به ترجمه عنقایی)

خوب اگر کلمات زائد را حذف کنیم خواهیم داشت
مدیریت کیفیت فراگیر یعنی بررسی کیفیت مدیریت. تاکید روی بالا بردن این کیفیت برای شرکت ها خوب است.

نمی دانم آیا منظور از مدیریت کیفیت فراگیر Total Quality Mangement است؟ ولی ساده کردن کار خوبی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت   توسط امیر  | 

سوی آن وسعت بی واژه

کفش هایم کو؟
(سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت   توسط امیر  |