اینشتن یک مطلبی را در سال ۱۹۳۲ تحت عنوان credo یا "اعتقاد و باور و ایمان" نوشته که بسیار جالب است. در سن ۵۳ سالگی این جملات را نوشته است.
".....وضع ما بر روی زمین عجیب است. بدون اراده و ناخوانده پا به عرصه ی وجود پا می گذاریم٬ برای مدتی کوتاه٬ بی آن که چرایی آن را بفهمیم و یا اینکه بدانیم به کجا می رویم...
(آدم یاد رباعی خیام می افتد ....می نوش ندانی ز کجا آمده ای/خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت)
من به اراده آزاد و اختیار٬ اعتقادی ندارم. همان گونه که شوپنهائر گفته:' انسان می تواند آن چه را می خواهد انجام دهد ولی نمی تواند آنچه را می خواهد٬ اراده کند.'
(البته این جمله ی شوپنهائر خیلی ایجاز داره و باید انگلیسی اش را بنویسم:
Man can do what he wants,but he can not will what he wills
خوب حالا بهتر میشه معنی حرف شوپنهاور را فهمید)
....آگاهی به این فقدان آزادی اراده باعث شد که من کارهای خود و اطرافیانم را به عنوان تاثیر گذار به تنهایی ٬ به حساب نیاورم و لذا آرام بگیرم و کمتر از کوره در بروم....
زیباترین و عمیق ترین تجربه ای که انسان می تواند داشته باشد فهم امر رازآمیز است. این حس ریشه مذهب و کارهای جدی در هنر و علم است. کسی که این حس را درنیافته است اگر نگویم مرده٬ نابینایی بیش نیست. درک این مطلب که ماورای هر چیزی که ما تجربه می کنیم چیزی است که عقل ما در نمی یابد که زیبایی و بلندمرتبگی آن فقط به طور غیر مستقیم قابل ادراک است: این مذهبی بودن است. به این معنا من فردی مذهبی هستم."
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر
|
و ما برای زیستن به دنبال معنا می گردیم. زندگی بدون معنا کسل کننده است. اگر همه چیز مهیا باشد و معنا نباشد زندگی بسیار غیر قابل تحمل می شود. فرق انسان با سنگ همین است. سنگ برای بودنش به دنبال معنا نمی گردد.
حالا سوال این است که معنای زندگی چیست؟ من این حرف را از خیلی ها پرسیدم و پاسخ های مختلفی شنیده ام. یکی مرا به حالت عاقل اندر سفیه نگاه کرد و طوری وانمود کرد که این مردک دوست دارد گنده گویی کند. یک نفر دیگر جواب داد "که بتوانم برای پدر و مادرم فرزند خوبی باشم." و دیگری جواب داد که "برای همسر و فرزندانم آدم مفیدی باشم." یکی هم از من پرسید از نظر تو چه؟ و من گفتم "راستش من هنوز نمی دانم و به همین خاطر است که دارم از این و آن سوال میکنم."
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر
|
"به گمان من زندگی مجموعهی از اتفاقهای کوچک و بزرگ است که ناغافل یقهی ما را میگیرند و حسابی تکانمان میدهند تا مثل کتلتهای توی ماهیتابه پشت و رو شویم و هردو طرفمان خوب سرخ شود... همهی کتلتها تا وقتی که آمادهی خورده شدن بشوند بارها و بارها این پشت و رو شدن را تجریه میکنند."
از وبلاگ آقای توکا نیستانی جملات فوق را گرفته ام. به دلم نشست. تشبیه ما آدم ها به کتلت. من که این ماه آبان حسابی مثل کتلت زیر و رو شدم. گرفتار مردی تلکه بگیر شدم که مرا به مثابه آن حکایت به همه کس بدبین کرد. و اما آن حکایت:
روزی مردی با الاغش در راهی می رفت. پیرمردی از راه می رسد و می گوید که بسیار خسته است و اگر ممکن است مرد بگذارد سوار بر الاغش شود و قدری خستگی در کند. مرد قبول می کند ولی پیرمرد هشّی می کند و الاغ را به قصد دزدی رم می دهد. همین طور که داشت دور می شد مرد به او به فریاد می گوید: " هی فلانی! الاغ را بردی عیبی نداره فقط برای کسی تعریف نکنی که چه کردی. چون می ترسم رسم جوانمردی در این دیار از بین بره."
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر
|
شب رفتم استخر و یک ساعت و نیم در آب. این دفعه دیگه سونا نرفتم. اوکالیپتوس اونقد می زنند که گلویم را دفعه ی قبل ناراحت کرد. حالا کمی خسته ام ولی خوابم نمی آد. با خودم گفتم دو کلمه بنویسم. شاید روزی کسی بیاید و شکسپیری را کشف کند. خدا را چه دیدی. همه ی امکانات زبان فارسی که کشف نشده است. هرکسی می تواند بنویسد. و نوشتن افتادن در سرازیری است. کلمات به مثابه ترمز. خوب این هم تعبیری است. به اینجا که رسیدم به صرافت پاک کردن همه ی جملات افتادم. کاری که اغلب اوقات می کنم. ولی این بار با خودم گفتم بذار یک نمونه از متون پاک شده را باقی گذارم. متن پاک شده یعنی تهی. بنابراین می توان گفت نوشته ام تهی است. و تهی یک چیزی است.
نمی دانم چرا الان یاد روزی افتادم که کتاب "منطق ریاضی" آقای بروجردی را از اول تا آخر در یک دفتر یادداشت کرده بودم. عجب حوصله ای.
و نیز یک بار یک فرهنگ ریاضی را که از انتشارات دانشگاه صنعتی شریف بود به دستم افتاد و از اول تا آخرش را نوشتم.
و بعد آمدم سه جلد تئوری اعداد غلامحسین مصاحب را که انتشارات سروش داده بود بیرون خریدم که بخوانم و هنوز نخوانده ام. و نمی دانم کجا پرتش کرده ام.
و حالا یاد همه ی این چیزا افتادم.
سوال بعدی اینه که چرا انسان باید باشه. با این همه پدر سوختگی که می بینه و حرص به زندگانی. اگر می خوای باشی باید رقابت کنی و اونوقت میشی مثل همین بیماران که اطرافت می بینی. بعد هم فکر های الکی و لذت های فانی و دردهای جان گذا شاید هم گزا. بعد هم علاقمند شدن به یک انسان و بعد از دست دادن او و بعد در غمی عمیق شناور شدن و بعد به زندگی بی حوصله شدن و بعد بیخوابی و بعد گاهی اشک.
نمی دانم چرا یاد این شعر سهراب سپهری افتادم:
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط امیر
|
سه فیلم: خریدم تا کی وقت کنم ببینمش. در مسافرت که بودم فیلمهایی که اینجا به هزار تومان یافت می شود قیمتی برابر ۱۶ الی ۱۷ هزار تومان داشت!
- La Strada کارگردان فلینی محصول سال ۱۹۵۴
- چارلی چاپلین (پنج فیلم به نامهای
The Good For Nothing
Charlie's Recreation
Work
The Tramp
By The Sea
- Death in love محصول ۲۰۰۸
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط امیر
|
آمدم از سفری که سهراب سپهری چنین وصفش کرده:
"...مسافر از اتوبوس پیاده شد...
کجاست جای رسیدن
و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور."
بعد هم اینکه احساس می کنم هنوز پخته نشده ام.
"بسیار سفر باید
تا پخته شود خامی"
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط امیر
|
- فرزند کوچکم آنفلوانزا گرفته. منم امروز گرفتم. حالا نمی دونم آنفلوآنزای خوکی است یا نه؟ دکتر گفته کیت تشخیص اش گروونه برای همین فقط اونایی که در بیمارستان ها بستری میشن مورد بررسی قرار می گیرن.
- خدا کنه همسرم نگیره . فعلا همش او داره زحمت می کشه و ما رو تر و خشک می کنه.
- خدا لعنت کنه این آقای م. یا ز. را که سر یک تصادف ساده اینقدر با عث اعصاب خورد کردن همسرم شد.
- حالا با این آنفلوآنزا نمی دوونم سفر روز دوشنبه چی خواهد شد.
- بیش از این حرفی نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط امیر
|
یک جای کار اشکال دارد. الان دارم به یک آهنگ از دمیس روسس گوش می کنم. آهنگ souvenirs . دوستی داشتم که در آن زمان ها صفحه ی ۳۲ دور (اگر درست اصطلاحش یادم باشه) برای گرامافون او را گوش می کرد. و من یاد او افتادم. و او رفت و دیگر نیست. ولی آهنگ سونیر را هنوز می توان گوش کرد. من این نیستی و هستی این اواخر برایم مساله شده است. فایده ی این هستی چیست و چرا نیستی در مقابل ما قرار دارد؟
متن شعر این آهنگ این است:
A lonely room and empty chair
Another day so hard to bear
The things around me that I see remind me of
The past and how it all used to be
From souvenirs to more souvenirs I live
With days gone by when our hearts had all to give
From souvenirs to more souvenirs I live
With dreams you left behind
I'll keep on turning in my mind
There'll never be another you
No one will share the worlds we knew
And now that loneliness has come to take your place
I close my eyes and see your face
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط امیر
|
- اگر ننویسم نت خاموشم و اگر بنویسم از چه نوشتنم مساله است. بهترین کار نوشتن بیتی ساده از یک شعر است و ختم کلام.
- باید سکوت را به سه سوت با غزل شکست: آن هم از حافظ!
بده جام می و از جم مکن یاد/که می داند که جم کی بود و کی کی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط امیر
|
- مشکل دنیای ما اینه که احمقه به کارش مطمئنه در حالی که عاقله به کارش شک داره. (برتراند راسل)
انگلیسی آن هم اینه:
The trouble with the world is that the stupid are cocksure and the intelligent are full of doubt.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت   توسط امیر
|